|
نماز خواند، اما چه نمازى و با چه صداى دلنشينى! |
|
|

آقايى كه اهل علم بود مى گفت:
بنده و يك شخص ديگر و يك پيرمرد شب جمعه اى
به مسجد جمكران رفتيم، ساعت دوازده شب بعد از خواندن نماز و توسّل و روضه خوانى
سيّدالشهدا ـ عليه السّلام ـ ، رفيقمان براى رسيدن به
خدمتش(خدمت حضرت ولى عصر ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف) خيلى اظهار اشتياق كرد.
سپس آقايى را ديديم كه آمد و دم محراب مسجد چهار ركعت نماز
خواند، اما چه نمازى و با چه صداى دلنشينى!
من از يك طرف و آن رفيقمان از پشت سرش، صداى قرائتش را مى شنيديم، تا اين كه آقا ـ
عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ بعد از نماز بلند شد و به طرف درِ مسجد حركت نمود،
و من نتوانستم از هيبت او از جا بلند شوم؛ ولى رفيقمان تا دم درِ مسجد از پشت سرش
رفت و آقا از مسجد خارج شد و من تا دمِ در ايشان را مى ديدم. سپس رفتم و از درِ
مسجد به طرف راست و چپ نگاه كردم، ديدم غايب شده است و او را نديدم.
|