|
من پسر او هستم، من پسر او هستم! |
|
|
من پسر او هستم
آقايى مى گفت: عريضه اى به خدمت امام رضا ـ عليه السّلام ـ درباره ى سه حاجت از
جمله تشرّف به خدمت حضرت ولى عصر ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ نوشتم و
پشتِ در ضريح انداختم.
شب آخر اقامت ما در مشهد و يا يك شب جلوتر از آن، براى نماز صبح به حرم مشرّف
شدم، هنگامى كه مى خواستم وارد حرم شوم ، در ميان ازدحام جمعيّت به حدّى كه دم در
ممكن نبود كسى به راحتى داخل حرم شود و عدّه اى به زحمت وارد و عدّه اى خارج مى
شدند، ناگاه چشمم افتاد به آقاى جليل و نورانى كه تشريف مى آورد و ازدحام گويى
براى ايشان خلوت بود و از وسط آن همه جمعيّت به آرامى و راحتى جلو مى آمد.
تا اين كه وقتى به من رسيد، گويا به من سلام كرد و فرمود:
«أَنَا ابْنُهُ، أَنَا ابْنُهُ.» من پسر او هستم، من پسر او
هستم.
و همين طور اين جمله را تكرار مى كرد، بعد فرمود: «لا
تُعَلِّمُوهُمْ، فَهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ.»(1) چيزى به
آنان [ائمه ـ عليهم السّلام ـ] ياد ندهيد، زيرا آنان از
شما داناترند. بعد به حرم تشريف برد.
من پسر او هستم
آن آقا مى گفت: از اين كه
كاغذ عريضه به داخل انداخته بودم و نيز از آن همه نورانيّت و جلالت، هم چنين از اين
كه در ميان آن همه جمعيّت و ازدحام به راحتى حركت مى نمود،
و از اين كه فرمود: «أَنَا ابْنُهُ»، فهميدم كه ايشان، حضرت غائب ـ عجّل
اللّه تعالى فرجه
الشّريف ـ هستند.
1.
اصول كافى، ج 1، ص 286؛ بحارالانوار، ج 23، ص 141؛ ج
31، ص 322؛ ج 36، ص 250؛ ج 66، ص 16.
|