|
آيا خيال مى كنيد كه ما از حال شما مطّلع نيستيم؟! |
|
|
آيا خيال مى
نجّارى مى گفت كه حدود پنجاه سال قبل
، زندگى ما به اين صورت بود كه دو ماه در ناز بوديم و دو ماه هم چيزى نداشتيم.
پيش از اين در كتاب حاجى نورى ـ رحمه اللّه ـ حال
كسانى را كه توسل و تشرّف به امام زمان ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ
داشته اند را خوانده بودم، تا اين كه شبى به ذهنم رسيد كه
براى رفع تنگدستى به حضرت حجّت ـ عجّل اللّه
تعالى فرجه الشّريف ـ
متوسّل شوم.
دو ركعت نماز خواندم و به آن حضرت متوسّل شدم.
فردا صبح كه مى خواستم به مغازه
ام بروم مبلغ پنج تومان در جيبم بود، يك تومان آن را براى خود برداشتم و
چهار تومان باقى را براى تهيه ى نان و خوراك به خانواده
دادم و از خانه بيرون آمدم و به مغازه رفتم.
تا ظهر خبرى نشد، اهل بيت هم رفته بود از خواهرش مقدارى قرض كرده و غذايى
شبيه اشكنه براى نهار تهيه كرده بود.
نهار آماده شد سر سفره بودم و تازه يك لقمه خورده بودم كه شنيدم در خانه را
مى كوبند.
آيا خيال مى
رفتم در را باز كردم، كوبنده
ى در گفت: آقازاده
هاى تهرانى در منزل آقا ميرزا على محمّد يا عبدالمحمّد هستند و شما را هم
براى نهار دعوت كرده اند كه آن جا باشيد، از خانه بيرون
شدم و نزد آقا ميرزا محمّد كه در تهران معروف بود رفتم.
عدّه اى نزد او بودند، آقاى زاهد هم آن جا بود.
پس از آن كه جمعيّت نهار خوردند و رفتند، و من و چهار نفر و آقاى زاهد مانديم. كه
در اثر سرما زير كرسى نشسته بوديم و غافل از همه چيز ، آقاى
زاهد بدون مقدمه فرمود:
در نجف مدرّسى بود به نام آقا سيّد حسن كه در شبانه روز يك بار بيشتر نمى
توانست به خانواده ى خود نان بدهد، وى گفت: بنا
گذاشتم براى رفع تنگدستى و گشايش روزى، چهل روز به خدمت صاحب ـ عجّل
اللّه تعالى فرجه
الشّريف ـ عريضه بنويسم و نوشتم. روز چهلم كه عريضه نوشتم غافل از اين كه
روز چهلم است، در خانه تنها نشسته بودم و خانواده هم در خانه نبودند، درِ خانه هم
بسته بود، از پشت ديوار خانه، از بيرون صدايى به گوشم رسيد كه:
آقاى آقا سيّد حسن! با خود گفتم: قطعا خيال است، چون كسى در خانه نيست كه مرا به
اسم صدا كند. در هم بسته بود، لذا اعتنايى نكردم .
بار ديگر صدا تكرار شد:
آقاى آقا سيّد حسن، فرزند آقا سيّد حسين خيال مى
كنيد كه ما از حال شما مطلع نيستيم؟!
اين بار برخاستم و به طرف صدا رفتم، كسى را نديدم؛ ولى آن
صدا به مانند آبى بود كه بر روى آتش درونى من ريخته شد. و بعد از آن احساس كردم كه
گويا اصلاً به هيچ چيز احتياج ندارم! كسى كه سر تا پا حاجت و نياز بود و پولى هم به
او نداده بودند، با عنايت آن صدا سر تا پا غنى و بى نياز شد!
وقتى آقاى زاهد اين ماجرا را نقل كرد، ديگر يك كلمه حرف نزد.
نجّار گفت با خود گفتم:
نكند اين ماجرا را براى قضيه ى من مى
گويد كه خيال مى كنيد كه ما از حال شما مطلّع
نيستيم؟!
زيرا ديشب من نماز خواندم به آن حضرت ـ عجّل اللّه
تعالى فرجه الشّريف ـ
متوسّل شدم.
شايد من چيزى را از آن حضرت مى
خواهم كه به صلاحم نيست، لذا ناراحتى درونى و اندوه من هم مثل اين كه آب روى آتش
بريزند، حلّ شد بدون اين كه يك پول و يا وعده ى پول بدهد
راحت شدم و براى من روشن شد كه من مثل طفل مريض و بيمارى هستم كه سركه و ترشى مى
خواهم ولى برايم ضرر دارد، آيا پدر و مادر مهربان در اين صورت آن را به من
مى دهند؟ هرگز. محال است كه بدهند.
معلوم مى شود استغنا و غنى(
بى نيازى و دارايى) مربوط به قلب است نه به پول و كسب و سرمايه و ثروت. اينها همه
باطل و خيال است.
|