نگارخانه

صوت و تصویرهای ماندگار از معظم له

آمار سایت

لینک Rss مطالب

آيا خيال مى ‏كنيد كه ما از حال شما مطّلع نيستيم؟! چاپ ارسال
آيا خيال مى Image

نجّارى مى‏ گفت كه حدود پنجاه ‏سال قبل  ، زندگى ما به اين صورت بود كه دو ماه در ناز بوديم و دو ماه هم چيزى نداشتيم.
 پيش از اين در كتاب حاجى نورى ـ رحمه ‏اللّه‏ ـ حال كسانى را كه توسل و تشرّف به امام زمان ـ عجّل ‏اللّه ‏تعالى ‏فرجه ‏الشّريف ـ داشته ‏اند را خوانده بودم، تا اين كه شبى به ذهنم رسيد كه براى رفع تنگدستى به حضرت حجّت ـ عجّل ‏اللّه‏ تعالى ‏فرجه ‏الشّريف ـ متوسّل شوم.
 دو ركعت نماز خواندم و به آن حضرت متوسّل شدم.
 فردا صبح كه مى ‏خواستم به مغازه ‏ام بروم مبلغ پنج تومان در جيبم بود، يك تومان آن را براى خود برداشتم و چهار تومان باقى را براى تهيه ‏ى نان و خوراك به خانواده دادم و از خانه بيرون آمدم و به مغازه رفتم.
 تا ظهر خبرى نشد، اهل بيت هم رفته بود از خواهرش مقدارى قرض كرده و غذايى شبيه اشكنه براى نهار تهيه كرده بود.
 نهار آماده شد سر سفره بودم و تازه يك لقمه خورده بودم كه شنيدم در خانه را مى‏ كوبند.

آيا خيال مى

رفتم در را باز كردم، كوبنده‏ ى در گفت: آقازاده‏ هاى تهرانى در منزل آقا ميرزا على محمّد يا عبدالمحمّد هستند و شما را هم براى نهار دعوت كرده ‏اند كه آن جا باشيد، از خانه بيرون شدم و نزد آقا ميرزا محمّد كه در تهران معروف بود رفتم.
 عدّه‏ اى نزد او بودند، آقاى زاهد هم آن جا بود.
پس از آن كه جمعيّت نهار خوردند و رفتند، و من و چهار نفر و آقاى زاهد مانديم. كه در اثر سرما زير كرسى نشسته بوديم و غافل از همه چيز ، آقاى زاهد بدون مقدمه فرمود:
 در نجف مدرّسى بود به نام آقا سيّد حسن كه در شبانه روز يك بار بيشتر نمى ‏توانست به خانواده‏ ى خود نان بدهد، وى گفت: بنا گذاشتم براى رفع تنگدستى و گشايش روزى، چهل روز به خدمت صاحب ـ عجّل ‏اللّه ‏تعالى ‏فرجه ‏الشّريف ـ عريضه بنويسم و نوشتم. روز چهلم كه عريضه نوشتم غافل از اين كه روز چهلم است، در خانه تنها نشسته بودم و خانواده هم در خانه نبودند، درِ خانه هم بسته بود، از پشت ديوار خانه، از بيرون صدايى به گوشم رسيد كه:
 آقاى آقا سيّد حسن! با خود گفتم: قطعا خيال است، چون كسى در خانه نيست كه مرا به اسم صدا كند. در هم بسته بود، لذا اعتنايى نكردم .
 بار ديگر صدا تكرار شد:
 آقاى آقا سيّد حسن، فرزند آقا سيّد حسين خيال مى ‏كنيد كه ما از حال شما مطلع نيستيم؟!
اين بار برخاستم و به طرف صدا رفتم، كسى را نديدم؛ ولى آن صدا به مانند آبى بود كه بر روى آتش درونى من ريخته شد. و بعد از آن احساس كردم كه گويا اصلاً به هيچ چيز احتياج ندارم! كسى كه سر تا پا حاجت و نياز بود و پولى هم به او نداده بودند، با عنايت آن صدا سر تا پا غنى و بى نياز شد!
وقتى آقاى زاهد اين ماجرا را نقل كرد، ديگر يك كلمه حرف نزد.
 نجّار گفت با خود گفتم:
نكند اين ماجرا را براى قضيه ‏ى من مى ‏گويد كه خيال مى ‏كنيد كه ما از حال شما مطلّع نيستيم؟!
 زيرا ديشب من نماز خواندم به آن حضرت ـ عجّل ‏اللّه ‏تعالى ‏فرجه ‏الشّريف ـ متوسّل شدم.
شايد من چيزى را از آن حضرت مى ‏خواهم كه به صلاحم نيست، لذا ناراحتى درونى و اندوه من هم مثل اين كه آب روى آتش بريزند، حلّ شد بدون اين كه يك پول و يا وعده‏ ى پول بدهد راحت شدم و براى من روشن شد كه من مثل طفل مريض و بيمارى هستم كه سركه و ترشى مى‏ خواهم ولى برايم ضرر دارد، آيا پدر و مادر مهربان در اين صورت آن را به من مى ‏دهند؟ هرگز. محال است كه بدهند.
 معلوم مى ‏شود استغنا و غنى( بى نيازى و دارايى) مربوط به قلب است نه به پول و كسب و سرمايه و ثروت. اين‏ها همه باطل و خيال است.

 
< بعد   قبل >